داستان بید بیدک و بابا جمعه
بیدها حشرات کوچولویی هستند که دوست دارند در لباس های کهنه زندگی کنند. بید بیدک قصه ی ما اول یک بید کوچولو بود. قبل از آن هم به صورت یک تخم بید بود. او در یک کت زمستانی سر از تخم بیرون آورده بود و در آنجا هم مانده بود. غذای اصلی او نخ های کت پشمی بود. او هر وقت گرسنه اش میشد نخ های کت را می جوید و می خورد. برای همین هم کت سوراخ سوراخ شده بود. این کتِ پدر نرگس بود او کت و بقیّه ی لباس های زمستانی اش را در یک چمدان گذاشته بود. کت زمستانی هم خانه ی بید بیدکِ قصه ی ما شده بود. او خانه اش را خیلی دوست داشت و از زندگی در آن جا راضی بود. روزها به خوبی و خوشی می گذشت. آن روز هم بید بیدک یک نهار حسابی خورده بود و یک سوراخ خیلی بزرگ درست کرده بود، حالا هم دراز کشیده بود و چرت می زد. ناگهان تکان سختی خورد و خانه اش زیر و رو شد و او محکم به کت چسپید. نرگس و مادرش تصمیم گرفته بودند لباس های زمستانی را بیرون بیاورند، چرا که هوا کمی سرد شده بود. نرگس کت را این طرف و آن طرف کرد و گفت:« مامان ...... مامان...... ببین ....... کت بابا سوراخ، سوراخ شده». مادر کت را از نرگس گرفت و گفت:« وای بید زده چقدر هم سوراخ سوراخش کرده، این کت دیگر به درد نمی خوره باید بندازمش دور». بید بیدک توی جیب کت قایم شده بود. او همه ی حرف ها را می شنید و با خودش گفت:« بیندازید دور!؟ ولی چرا؟ این کت خیلی خوبی است. یک خانه ی نرم و گرم و عالی!». بید بیدک نمی توانست بفهمد که چرا آن کت دیگر برای پدر نرگس قابل استفاده نیست. او آن را بهترین جای دنیا می دانست. مادر نرگس کت را کنار نایلون های آشغال گذاشت. پیر مرد فقیری به نام بابا جمعه از آن جا می گذشت، کت را دید و برداشت و خوب نگاه کرد. این طرف و آن طرفش کرد. بید بیدک محکم به جیب کت چسپیده بود، بابا جمعه سرش را تکان داد و گفت:« چند تا سوراخ داره ولی کت گرم و خوبی است». بعد همان جا کت را پوشید و به راه افتاد. بیدبیدک همچنان در جیب کت بود و بالا و پایین می پرید و با خودش می گفت سوراخ های این کت برای این مرد مهم نیست، پس حتماٌ اشکالی ندارد که من هم در جیبش بمانم. این خانه ی من است که او پوشیده است. بیدبیدک همان جا مانند بابا جمعه دور شهر می گشت. کاغذها را از این طرف و آن طرف جمع می کرد و پولی بدست می آورد و غذای خودش را با آن تأمین می کرد. بیدبیدک هم با بابا جمعه گردش می کرد و هم راضی و سرحال بود. او خوشحال بود که در جیب یک مرد فقیر زندگی می کند چون همیشه خالی بود و جای او هم همیشه راحت.
اوین اسحاقی کلاس دوم راهنمایی مدرسه ی وحدت